نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
AntiHistamine

AntiHistamine


... To be continued

خیلی خسته‌ام... ساق پام عجیب درد می‌کنه... اونقدر که دلم می‌خواد با لگد بزنم زیر زندگی بعضیا. تازه از این برف لعنتی دلگیر و این دلتنگی همیشگی و از این روز نکبتی -که مثلا فرداش عیده- که گذشتم فهمیدم خیلی خسته‌ام...

- به خودت قسم من یه چیزی قشنگتر و مهربونتر از برف میشناسم. میشه برف نیاد؟




::whisper

گفتمش ای جانِ جهان! مفلس و بی‌مایه شدم

گفت منم مایه تو، نیک نگه دار مرا...

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی

آب تویی، کوزه تویی، آب ده ای یار مرا...




!...No Commentary::






:: Missed

... دلم باران می خواهد و پائیز و  آسمانی که ابرهایش به زمین رسیده و جاده های خیس و شیشه های بخار گرفته و مهر.




:: oh darling...!

شاید اگه یه روز ازم بخوای در مورد یه جور کار باهات صحبت کنم،  بشینم و از« زنده نگه داشتن آدما » برات بگم...

حالا اینکه '' این دیگه چه جور کاریه؟ '' و '' به چه درد میخوره؟ '' و '' کجاها کاربرد داره؟ '' و ... هم از حوصله من، هم از حوصله تو، هم از حوصله آدما و هم از '' حوصله این بحث '' خارجه...




Visor::

چند وقتیه تماشای نقشی که بازیگرای زندگی بازی می کنند، برام جالب شده!

- یه سریا نقششون اینه که نقش یه سری دیگه رو تو زندگی یه سری کمرنگ کنند.

- یه سریا نقششون اینه که سعی کنن تو زندگی یه سری دیگه -  هر طوری شده -  یه نقشی بازی کنن.

- یه سریا نقششون اینه که خواسته یا ناخواسته، دونسته یا ندونسته، قشنگیای صحنه های زندگی یه سری دیگه رو خراب کنن.

- یه سریا نقششون اینه که نقش شعبده بازا رو بازی کنن.

- یه سری هم اونطور که دوست دارن نقششون رو بازی می کنن و منتظر بازی بقیه نیستند؛ سعی می کنند اونا از همبازیاشون بازی بگیرن...

حس می کنم از اون فیلماس که باید بشینی و تا آخرش قصه رو دنبال کنی...

 

 

 




::...Closer & Closer...::

آنقدر مشغله‌ام زياد شده و آنقدر افکارم مشوش و آنقدر بی‌خوابيهايم زياد شده که ترجيح می‌دم بشينم فکر کنم ببينم قيافه آدمها در تابستان جذابتر است يا در زمستان ... ؟




:: please...

 

- عذر می‌خوام می‌تونم يه عُمر وقتتون رو بگيرم؟

- بله! خواهش می‌کنم... فقط کوتاه باشه لطفاً ...




؟؟؟؟

خوب که فکر کنی، می‌بينی که از تو ديوونه‌تر کسی نيست.

پ.ن: «تجميع اضداد» که می‌گن همينه ديگه. تو می‌تونی فکر کنی و ببينی که از تو ديوونه‌تر کسی نيست!




an ordinary story

 

اون: دستتون درد نکنه خدای مهربون، ازتون ممنونم.

خدا: دلت درد نکنه بنده‌ی من، فقط منُ يادت نره ها...

اون: ديگه دلم درد نمی‌کنه خدا جون. ممنونم که کمکم می‌کنين که شما رو فراموش نکنم.

                   (صدايی که فقط زمزمه‌اش را می‌شنوی):
                                            .... و اتفاق .....کنار درخت ....
                                                        .... بدل کنيد... ..گمشده پاک ....
                                                              ...و اتفاق وجود....
                                                                               ...بدل کنيد به يک ارتباط گمشده پاک...




:: Going under

سفر بخير دکتر...

 




somewhere else to live...

...

پایان نزدیک است.

آنچنان که گذشته ای دور، بسیار نزدیک...

و آینده ای که "که می داند؟"...

پایان، تجزیه نیست. ترکیبی شگرف از گذشته و آینده است. آغازی موهوم است.

آنچنان که عاشق و معشوق در هم آمیخته اند.

 




Don't Remember

یادم باشه که دیگه از این به بعد نباید بگم یادم باشه فلان کار رو بکنم. همیشه دو حالت وجود داره:

-1 وقت انجام اون کاریه که فکر می​کنی بعدا باید یادت باشه انجامش بدی، پس معطل نکن...!

-2 کم رنگ ترین قلمها خیلی بهتر از قوی ترین حافظه ها کار می کنند.

تازه مگه نشنیدی که بیشتر فریاد اهل دوزخ از تسویفه؟

بعد هم همیشه یادت باشه که "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم..."

خیلی وقتها مشکل خود مائیم نه حافظه هامون!

 

 




...

 

 

حرفهايی است برای گفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوييم !

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !




نه به رسم عادت، که به رسم طراوت

 

به تماشا سوگند و به آغاز "بهار"

بهار است. زمین خسته از سرمای دیجور، "استخوان می ترکاند" و سبزی هایش را که گویا در دل نهان کرده بود، به ناگاه  "رو می کند".

...

همه زیبایی و شادابی اش را در دل از "بر" می‌کنم و متحیرانه می اندیشم که اگر مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفندی نبود، باز هم بهاری در راه بود؟؟؟

 

... می‌بینمت که سر تکان می‌دهی که : هرگز... هرگز...

 




:: a NEW Beginning ::

 

... و من مسافرم ای بادهای همواره!

       و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت،

                        بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک...

...

 

راستش دیگه خسته شده بود. دیگه واقعــــاً خسته شده بود. توی روزمرْگی هاش هیچ اثری از تولد یا طلوع نبود. روزها سخت و سنگین بار هم رو به دوش می کشیدن بلکه دونه دونه از صفحات تقویم عبور کنن.

مدتها بود که رو لبۀ پایین روندۀ منحنی زندگی به کندی حرکت می‌کرد. البته این اواخر خیلی وضعش بهتر شده بود. واسه این که دیگه واقعاً هیچی براش فرقی نمی‌کرد. بود و نبود، یکی بود. غم و شادی براش رنگ باخته بود. آره ... این خیلی بهتر از این بود که مثِ یه کلاف همینطور به هم بپیچه و گره هاش بیشتر و بیشتر بشه. راستش دیگه بندِ آزادی باقی نمونده بود که گره جدیدی رو بخواد ایجاد کنه... گره های قدیمی هم کهنه تر و محکمتر از اونی بودن که بخوای به تکون دادنشون فکر کنی. چه برسه به باز کردنشون!

وقتی پله برقی داره همینطور میاد پایین،بهتره که بی تفاوت پائین بایستی و اصلا تلاش نکنی که در خلاف جهت بالا بری. خیلی خسته تر از اون بود که حتی بتونه به پله های  اول برسه. چه برسه به اینکه بخواد بالا بیاد!

اما در حین این بی تفاوتی آخرین حسِ باقی مونده براش، اضطراب بود. آره می‌دونم... داری به تناقض می‌رسی. واسه آدمِ بی تفاوت، «اضطراب» تعریف شده نیست؛ ولی واقعیت داشت. الان برات توضیح می‌دم.  آخرِ کار براش اصلاً مهم نبود. اینکه سالِ دیگه، ماهِ دیگه، هفتۀ بعد، فردا، یا حتی یک ساعتِ بعد چی میشه، اصلا براش مهم نبود. اما هر لحظه مضطرب بود. شاید آخرین اثر از همۀ زندگی های قشنگی که خیلی سالِ پیش، - شاید تو بازیهای کودکانه‌اش - واسه خودش تعریف کرده بود و سایه روشنهایی ازش رو هر لحظه کابوس می‌دید؛ به رنگِ اضطراب و غربت براش جلوه می‌کرد. با کلی نوسانات لحظه ای و ریز با خط  ∞-y= مجانب بود.

خیلی وقت بود که دیگه دلش معجزه نمی‌خواست. خیلی وقت بود که مطمئن شده بود وجود ناجی واقعی، یه افسانه بیشتر نیست. همه درها بسته بود. هیچ روزنه‌ای رو به هیچ نوری باز نبود، چه برسه به دری که ناجی با معجزه اش از اون در وارد بشه...! زندگی همینه که هست: پوچ و خالی، پر از اضطراب و غربت. پر از گره‌هایی که سالها به هم پیچیده بودن و هیچ دندونی یارای باز کردنشون رو نداشت! هیچ رنگ و ترانه‌ای روحش رو صیقل نمی‌داد.

" چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو.... گاه می‌اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید... " شاید یه زمانی واسش مهم بود، اما حتی دیگه اینم واسش فرقی نمی‌کرد...!

 

...

 

اما معجزه اتفاق افتاد! به همین سادگی... اون فقط چشم به هم زده بود، ولی قبل از اینکه بخواد پلکاش رو باز کنه، ناجی از غیب رسیده بود و زمین و زمان رو زیر و رو کرده بود! قدرت تحلیلش رو از دست داده بود. اصلا نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده... یادش اومد که قبل از اینکه تا اعماقِ نیستی فرو بره، ناجی هایی رو شناخته بود. حتی مدتی هم با کمک اونها سر پا ایستاده بود. اما این یکی... هیچ توصیفی ازش نداشت. شوکه شده بود. مات شده بود. مبهوت و متحیر... قبل از اینکه از شوک بیرون بیاد، قبل از اینکه به خودش بیاد، آروم شده بود... دیگه مضطرب نبود! با سرعت سرسام آوری داشت بالا می‌اومد. زمانِ کُند و تنبل، همه چی رو فراموش کرده بود و به سرعت داشت حرکت می‌کرد. زودی رفت دنبال گره‌هاش. دلش می‌خواست همه گره‌هاش باز بشه و خودش رو سبک کنه و بعد بالا بیاد. ولی باور کردنی نبود.... هیچ اثری از گره‌هاش نبود! به خدا هیچی نبود.... بعدها به این نتیجه رسید که ناجی واقعاً آگاه‌تر از این حرفها بوده. تو همون فاصله چشم به هم زدنه، قبل از اینکه پلکاش رو باز کنه گره ها همگی با هم باز شده بودن. اینو دیگه به هیچ وجه نمی‌تونست باور کنه....! این همه سال... این همه درد... این همه گره... این همه سیاهی...  تو خودش داد می‌زد " پس گره‌های من کو...؟؟؟؟!!!" ناجی فقط نگاهش می‌کرد و با لبخندِ چشماش آرومش می‌کرد... حتی چند بار سعی کرد حداقل یه توضیحی از اون همه سیاهی واسه ناجی بده، اما خب وقتی چیزی وجود نداشت، تلاشش احمقانه و بی‌نتیجه بود...!

 

معجزه اتفاق افتاده بود... نه تنها رنگها رو از هم تشخیص می‌داد، بلکه خوش رنگ می‌دید!

حالا دیگه زندگی نه تنها یه کلافِ سیاهِ سر در گمِ بی سر و تهِ پر از گره نبود، بلکه یه تابع خوش تعریفِ یک به یک و پوشا از افکارش به دنیایی بود که ناجی بهش نشون داده بود! متغیر مستقلی شده بود که تحت تابع ناجی، به مقادیر شفاف و خوش رنگ برده می‌شد. ناجی واسه هر مقداری که به این متغیر داده می‌شد، آگاهانه یه جواب قشنگ داشت....

 

هنوز توی شوک به سر می‌برد، ولی معجزه اتفاق افتاده بود... دو، دو تا نه تنها چهار تا نمی‌شد، با هیچ منطقی هیچ جوابی واسش پیدا نمی کرد...! دو، دو تا خیلی بیشتر از این حرفا می‌شد. یا شاید هم خیلی احمق بود که فکر می‌کرد حساب، حسابِ دو، دو تا چهار تاست...!

 

معجزه اتفاق افتاده بود و سیاهی و در به دری ( غصه های نا تمومش) نه تنها پاک شده بودن، بلکه جای هر کدوم یه گل خوشبو و خوشرنگ جلوه کرده بود...

 

معجزه اتفاق افتاده بود و نقشش تو زندگی شخصیت پیدا کرده بود. حالا دیگه همه چی براش فرق می‌کرد. می‌دونی... از بی تفاوتی تا متفاوت شدن و متفاوت فکر کردن، فاصلۀ زیادیه... شاید فاصله از زمین تا آسمونه. اما بدونِ اینکه خودش بفهمه تمام این فاصله رو در کمتر از یه چشم به هم زدن طی کرده بود...

 

معجزه اتفاق افتاده و تا قله راهی نمونده... پلکاش رو که باز کنه، خودش رو نوک قله می‌بینه... بعد، کم کم واسه پرواز باید آماده بشه. دلش واسه منحنی‌های زندگی‌ای که با    ∞y=+  مجانبند، تنگه....

 

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند            هر که این کار ندانست در انکار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...               یادگاری که در این گنبد دوّار بماند...

 

... معجزه اتفاق افتاده و بوی بارون تمام ذهنش رو پر کرده...

يه بارون که بهش کمک می‌کنه «معجزه» رو باور کنه.

 

 

 

 همین!

 

 




:: الينايی

الینا جان سلام… امروز اومدی و چشم مامان رو روشن کردی… خوش اومدی نازنین… دختر گُلم… نُه ماه بود که مامان جون چشم انتظار اومدنت بود… حالا اومدی و همه اون انتظارها رو به پایان رسوندی!

بذار قبل از اینکه از امروز بگم، از این نُه ماه بگم… این چند وقت – مخصوصاً این ماههای آخر- خیلی مامانی رو اذیت کردی… مامانی دیگه نمی تونست قدم از قدم برداره… اون ماههای اول مامان هی حالش بد می شد… چندماه بعد دیگه حالش بد نمی شد، ولی خب تو داشتی بزرگ می شدی و مامان رو سنگین می کردی!... لابد جات هم خیلی تنگ بود که هی به مامانی لگد می زدی…

وای به وقتی که گرسنه ات می شد… دیگه می خواستی مامانی رو بکشی! … این بود که مامانی دیگه هر هفته تره بار بود..! میوه های خوشمزه، غذاهای خوب، خلاصه حسابی بهت می رسید… باور کن فقط به خاطر تو بود…!

گذشته از شوخی… مامانی همیشه به فکرت بود… دوست داشت بدونه چه شکلی هستی… دوست داشت زودتر ببیندت… دنبال یه اسم خوب واست می گشت… واسه آیندت نقشه می کشید… با این که بیرون رفتن واسش خیلی مشکل بود، ولی دلش می خواست همه خریدهات رو خودش انجام بده… این بود که با خاله سمیرا هر چند وقت یکبار می رفت وهر چی فکر می کرد نیاز داری واست می خرید. خلاصه هر کاری که به نظرش واسه سلامتی تو نیاز می دونست، انجام می داد… این رو بدون که در تمام این مدت باید کارهای روزمره اش رو هم خودش انجام می داد چون کسی نبود که کمکش کنه… علاوه بر درد شیرینی که به واسطه وجود تو باید تحمل می کرد باید همه سختی زندگی رو هم تحمل می کرد….

الینا، الینـــا، الینـــــای کوچیکِ مامان…. الینای ناز…. الینای خوب…

مامان خیلی دوستت داره و خیلی نگرانته… دختر خوبی واسش باش…

اما سه شنبه 14 بهمن 1382…

-برگی از نارنجی ترین سررسید دنیا!-

--^----------------------------------------------------------------

 

You touched my heart, you touched my soul.
You CHANGed my life, and all my GOALs.
And love is blind but then I knew it,
My heart was blinded by you.

 

I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be

 

I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're FINE,
And I LOVE YOU, I swear that's true.
I CANNOT LIVE WITHOUT YOU.

 

And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm ASLEEP.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.

 

I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I’M SO HOLLOW  WITHOUT YOU

--^----------------------------------------------------------------

دلم تنگ نیست، گرفته. تنگ هم هست، ولی بیشتر گرفته.... واسه همه دردهای بشری. واسه همه تناقضهایی که یا باید باهاشون کنار بیایم و بی وجدان باشیم، یا اینکه فراموششون کنیم.

... یا باید فراموش کنم شب و روزهایی که اومدنت رو به «ترس» نشسته بودم و از خدا «نبودنت» رو به نیاز نشسته بودم. یا باید وقتی به اون موقع ها فکر می کنم؛ اشک شرم و حیرت بریزم و کوته فکریم رو به توبه بنشینم و سلامتیت رو از خدا بخوام.

 

دلم برات تنگ شده الینای من.

تولدت مبارک.

دلم واسه تنهاییِ تو، تنهاییِ مامان، و تنهاییِ مهربونترین آدمِ دنیا، گرفته...

Goodbye my lover
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

 

--^----------------------------------------------------------------

 




dumb...!

- "The scientists of today think deeply instead of clearly. One must be sane to think clearly, but one can think deeply and be quite insane."

Nikola Tesla said, and i think now a days we are all Scientist...




... YOU Know ...

- سوال بعدی:

تو نمی خوای بری بخوابی؟ می دونی ساعت چنده؟!




unknown

 - يه سوال:

 

فرض کن طول عمرت N سال باشه.

دوست داری الان تو بازه (0 , N/2)  باشی یا تو بازه ؟... ( N/2 , N)